تبلیغات
آفتاب 8 - حمیدرضا ثابتى
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 شهریور 1391 توسط امیرحسین نوریان | نظرات ()

شفایافته: حمیدرضا ثابتى
تاریخ شفا: هشتم شهریور 1374
بیمارى: سرطان، نارسایى كلیه و لكنت زبان
اگر تنهاترین تنهاها شوم، بازخدا هست. او جانشین همه نداشتنهاست، نفرینها و آفرینها بى ثمر است. اگر تمامى خلق گرگهاى هار شوند و از آسمان هول و كینه و درد و بلا بر سرم ببارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستى ، اى پناهگاه! تو مى توانى جانشین همه بى پناهى ما شوى و یار همه مظلومان دردفهمیده دردكشیده درددیده.
تو مى توانى به وفاجانم را بگیرى و به وفا عمر دوباره ام دهى . هستى ام از تواست، اى آن كه هستى ام دادى و آغازیدن را در آغازى نو، بى هیچ تردیدى در پوست و گوشت و استخوانم به ارمغان گذاشتى كه تو مهربانترین مهربانانى ، و اكنون در آغاز عمر دوباره ام عزیزى مهربان خود را همچون صاعقه برجانم زد، و من در برق آنـخود را به چشم دیدم! قلمى به رنگ خورشیدـبه دستم داد و قلمم را كه به رنگ سیاه بود، از دستم گرفت و من امشب را نشستم و ایمانم را نوشتم و ... همین.
درود بر تو اى وارث آدم برگزیده خدا!
درود بر تو اى وارث نوح نبى خدا!
درود بر تو اى وارث نوح ابراهیم خلیل خدا!
درود بر تو اى وارث موسى كلیم خدا!
درود بر تو اى وارث عیسى روح خدا!
درود بر تو اى محمد(ص) حبیب خدا!
درود بر تو اى ضامن آهو!
شمس الشموس!
امام رضا(ع)!
وجودم تنها یك حرف است و زیستم تنها گفتن همین یك حرف.
حرفى شگفت، حرفى بى تاب و طاقت فرسا، همچون زبانه هاى بى قرار آتش است، و كلماتش هر یك انفجارى را به بند مى كشند.
كلماتى كه شالوده روح و مذهب و اندیشه و ادب و زندگى و سرنوشت و سرگذشت من و ماست.
كلماتى كه ساختار یك حرفند،
و حرفى كه یك داستان است،
داستان مستند یك اسیر، اسیرى كه در ازاى عمرش به انتهاى جاده خویش رسیده بود.
اسیرى كه دنیا با همه جاذبه اش در قالب گور سردى ، داستان تكامل خویش را به پایان مى رساند،
اسیرى كه تصورش چهره كریه سرطان بود وارغنونش كوس رحلت.
آرى تنها یك حرف، حرفى به بلنداى همه تاریخ ... اعجاز امام رضا(ع).
در این نوشته تمام كوششم این است كه اعجاز مولایم على بن موسى الرضا(ع) را آن گونه كه بود و بر من گذشت بازگو نمایم، هرچند واقفم كه ادعایى است محال و كوششى است عبث.
شب چنان بر عالم نشسته بود كه گویى هیچ گاه برنخواهد خاست، و از ازل در همین جا نشسته بوده است. هرگز نه دیروزى بوده و نه فردایى خواهد بود. و من همچون شبى كه در كوهستانهاى ساكت، صحراهاى به خواب رفته و پروانه هاى نومید، قبرستانهاى عزادار و شهرهاى آلوده، سراسیمه و هراسان همه جا را بى هدف پرسه زند، زندگى مى كردم. رؤیاى گیج و گنگ و خیال آمیزى بود، به روى همه چیز حریرى از مرگ كشیده شده بود. حریرى سیاه كه روزهاى شومى بود ... آه نمى توانم وصف كنم، همه جا شب بود. نه، همه چیز شب بود.

یادم نمى رود آن اولین روزى را كه با نام سرطان آشنا شدم، بعد از روزها به این دكتر و آن دكتر مراجعه كردم، آن شب به خصوص، پزشك بعد از دیدن آزمایش، در گوش پدرم زمزمه اى كرد كه انعكاس نجوایش از زبان ناباورانه با، كلمه سرطان آقاى دكتر ... به گوش من رسید و از آن شب، دیگر همه چیز برایم شب شد، و افسانه روز با همه جذبه هایش در من به خاموشى گرایید. احساسم را نمى توانم بگویم، چرا كه قلم بیچاره من با آن احساس بیگانه است. آه، آن شب آغازى دیگر بود.
همه چیز رنگ باخت و دنیا و زیبایهایش ذره گشتند و در ظلمت شبهاى من فراموش شدند. آغاز دردهایم بود، شب مرّگى هایم جان گرفتند، هر شب گویى همه سردى اش آغوش مى گشود و به سراغم مى آمد، با نفسهایم مى آمیخت، در بسترم بى خیال مى نشست و سرود مى خواند. گاه گرمم مى كرد و گاه آغوش مى گرفت و از سردى تنها شدن كبودم مى كرد.
مى رفت و مى آمد و حضور خویش را در چشمان ملتهبم به ودیعه مى گذاشت و من هر لحظه از حضور وحشتناك این سایه موهوم، گرمتر مى شدم، داغتر مى شدم، شعله مى گرفتم و مى سوختم. گاه طنین صدایم گریه آلود مى شد و مى گرفت، و از فشار هیجان و درد استخوان، راه نفس بر من بسته مى شد و ناگهان همچون پرنده اى كه تیغ بر گلویش مى فشردند، به شتاب فریادى بر مى آوردم و معصومانه نقش بر زمین مى شدم و لحظه اى از دنیاى شب پرست دور مى گشتم و هیچ كس و هیچ چیز را نمى دیدم حتى مرگ را.
دقایقى متمادى از شب مى گذشت و من پس از گذشت زمانى كه نمى فهمیدم چقدر بودـآه چه زمان خوبى !ـآرام آرام چشم مى گشودم. چشم به جمع عزیزانم در آن چهره هاى نگران. جز قطره هاى شفاف اشك و خوناب هیچ نمى دیدم، شنیدن زمزمه هاى قطره هاى عرق بر پیشانى ام گواه حضور مرگ بود و قطره هاى اشك بر سیماى عزیزانم، اندوه عظیمشان بود بر تكرار رسالت شبهاى من.
سرطان در همه اندامهایم ریشه دوانده بود، هجوم سلولهاى سرطانى به مغز، نشانگر دفن آخرین بقایاى امید از سراى ماتم زده دل خانواده ام بود درد بیداد مى كرد. شبها بر تن بى رمق من بیشتر سنگینى مى كردند، گذشت كند زمان، قرابت مرا با مرگ بیشتر مى كرد، و هر چه خانواده ام سعى مى كردند باور مرا بشكنند، رسالت عمیق شبها نمى گذاشت. دیگر چشم به راه خورشید نبودم، انتظار روز، در درد وحشتناك استخوانهاى تحیفم مدفون شده بود و از او جز گورى بى جان نمانده بود؛ گورى كه در زیر ضربه هاى وحشتناك صدها داروى افیونى و به ظاهر ناجى ، با زمین یكسان شده بود، و چنان هموار كه از زمین قبرستان، همه خواستنهاى دوران بلوغم و جوانى ام نتوان بازش شناخت. درهاى وحشت یكى یكى به رویم گشوده مى شد.
با اولین برق گذاشتن و شیمى درمانى ، خیلى زود یافتم كه این شبها از جسم آراسته و به ظاهر آدم گونه من دل خوشى ندارند. آه! چه نقمتى ! و آن شد كه خواستند، دیگر هیبت آدمیزاد هم نداشتم، چیزى بودم مثل پوست كشیده شب، حس مى كردم مرگ انتقامجو، مرا، كه به آغوش پر از مهر همسرم و اشكهاى بى پناه مادرم و دستهاى پر عاطفه پدرم پناه برده بودم مى جوید، و من دور از چشم هاى وحشتناك مرگ، خفته در آغوش پر آرامش یأس، از یقینى سیاه برخوردار بودم، و من كه روحم هرگز تاب بى قرارى نداشت، دلم طاقت انتظار نداشت، من كه چشمان غم زده ام همواره چون دو كودك گم كرده مادر، سراسیمه و پریشان به هر سو مى دویدند، نمى توانستم به در خیره بمانم كه كسى بیاید.
دلم چنان بر دیواره ناتوان سینه ام به خشم مى كوفت كه هر لحظه گویى خواهد شكست. همواره بیم آن داشتم كه ضربه هاى خطرناك این جانور خشمگین از درون بر دیواره هاى لرزان اندامم چنان فرود آید كه ستونهاى نا استوار استخوانهایم را خرد كند. احساس مى كردم باید با عجز و بیچارگى بر آستانه وحشت شبهاى مقتدر زندگى ام به التماس بیفتم و عاجزانه از او بخواهم رهایم كند. بخواهم شب برود، اما شب نمى رفت. شب نمى رود، كاش برود.
نمى توانم آن شب ها را به یاد آورم و این چنین ساده از كنارشان بگذرم. نمى دانید با جان من چه كردند. آن شبها، جز اندوه ترس، موت و مرگ، خبرى نبود. یادم مى آید كلیه ام را از دست داده بودم. حالا دیگر سرطان تنها حامى شب نبود كه مرا به بازى مى گرفت، جسدى شده بودم كه تنها نفس مى كشید. مرا به آن طرف مرزها بردند، آمریكا، اما آن جا هم همان داستان خیمها بود و شب ها. جنس شب از شب بود، و مرگ همان بى عاطفه شب هاى غربت من.
من تنها اسیر شب بودم، اما بعد از جواب پر ابهام و نومید كننده دكترهاى آمریكایى ، گویى همه عزیزانم چونان من مسافر غم زده كاروان اشباح شب شده اند، و این چیزى نبود كه در آن شب هاى غم زده بتوان تحمل كرد. كوله بارسه سال حسرت و غم و رنج و درد، دیگر بر شانه هاى نحیفم سنگینى میكرد. من از هر چه این كوله بار را به زخم مى كشید و سنگینترش مى كرد هراسان بودم، و این نومیدى بهترین و صبورترین خداوندان بودنم.
كوله بارى را واژگون كرد، آخر راه بود. شب ها دیگر آرام آرام زمزمه لالایى خویش را از پنجره هاى باز خانه مان تجربه مى كردند. همه چیز بوى هجرت مى داد، همه جا ناقوس مرگ پیچیده بود. دیگر مرگ بازى خویش را تمام كرده بود و دست بیعت به سویم مى گشود. باور این حقیقت چهره اى خاص داشت. مادرم با چشمهاى باران زده در آغاز شبى به سراغم آمد.
در چهره اش آرامشى خاص بود. دیدگانش آتش خورشید فراموش شده را تداعى مى كرد و صحبتش بوى سپیده مى داد. مرا مهمان كردـمرا به صبح نوید داد. گفت: به جایى بروم كه آن جا شبهایش چون روز روشن است. گفت به جایى بروم كه شب ندارد. گفت به جایى بروم كه خورشیدى به وسعت همه جهان آن جا مى درخشد و ... حرفهایش قشنگ بود. دلم براى خورشید تنگ شده بود.
گویى دلكش ترین سرودها را در نمایش روز شنیدم و جاذبه سرودها و جادوى غزلها مرا به سوى حرم مى خواند، جایى كه مادر از آن مى گفت: به نیروى عشقى كه در نهان به خدا داشتم و به قدرت پارسایى ها كه درخلوت خویش در آن شب هاى وحشتناك ورزیده بودم و به اعجاز ایمانم، به آن آستان پاك پاى نهادم. سى روز مقیم نور شدم. گلدسته ها به رنگ آفتاب بود. كشیده همچون آرزوى نازك همچون خیال. با قامت بلند دعوت به معراج آسمان گنبد هم رنگ خورشید.
كاشى ها لاجوردى ساده و بى ریا، به رنگ نیایش، به رنگ آسمان، در چشمان اشك آلود همسرم، به رنگ مسجد بلال به روى كوه ابوقبیسـساده لاجوردى متواضع، اما نه از خاك آجر و كاشى ، از اخلاص؛ و رنگش به رنگ نخستین طلوع در نخستین روز آفرینش. رواقهاى بلند و سرستونهاى زیبا و كاشى هاى براق و چلچراغهاى گرانبها و زمینهاى فرش شده تمیز و شسته و نورى كه صحن را در پرتو نرم و روحانى خویش جلوه پر صفاى سپیده داده است، و در كنار دیوارهاى آن « خیال و آرزو و امید، خسته از دویدنهاى بسیار با چهره اى روشن از لبخند توفیق و زیارت به خواب رفته اند. فضایش نزهتى از ارواح بهشتى است.
نیمه هاى شب به خواب رفتم، در عالم رؤیا، صدایى مهربان مرا به خود آورد. صدایى كه دلنواز بود، صدا از جنس نور بود: پسرم، برخیز و برو. تو شفا یافته اى .
باورم نمى شد، به خود آمدم، هیچ دردى در خود احساس نمى كردم و بدون اینكه زبانم بگیرد مدام آقایم را صدا مى كردم و مى گفتم: السلام علیك یا على بن موسى الرضا(ع)!




طبقه بندی: شفایافتگان افتاب 8، 
این قالب توسط بلاگ اسکین طراحی و توسط شیعه تولز ویرایش شده است برای دریافت کد کلیک کنید
بلاگ اسکین                                   شیعه تولــز